خرید بک لینک
به نام خدا

1 گلم دیشب که میخواستم سبزی پاک کنم و بعد از خوابوندت خواهرش گفت مامان خسته هستی بهت کمک می کنم و طفلی توی سبزی پاک کردن کمکم کرد،

مهدی ما قلب خیلی مهربونی داره سعی داره خواهرش رو سرگرم کنه تا بتونم کارامو انجام بدم و کلی شعر میخونه و به خواهرش میگه یاد گرفتی مریمی؟

وقتی مریم میاد سراغ سفره غذا تا همه چیز رو بکشه تا میخواهیم کاری انجام بدیم وسیله یا ابزار دم دسته و مریم میاد سراغمون، مهدی میگه فصول خانوم نمیشه که به هرچیزی دست بزنی، بابایی مریمی فضول خانومه. ریزه پلیزه هست. برو مریم برو با هم قد خودت بازی کن من و بابایی میخواهیم کار تعمیر انجام بدیم، برو واسه خودت بازی کن. منم دلم غش میره واسه این حرفاش

حرکات و رفتارا و صداش و حتی قیافه انگار باباش، خیلی هم بهش وابسته هس.

وقتی هم چیزی میخواد بخوره یاد همه بچه های فامیل و یا دوستش می کنه و میگه مامان برای اونا هم درست کن اومدن خونمون، یا به باباش میگه وقتی اومدن خونمون براشون بخر.نه فقط خوراکی اسباب بازی رو هم همینطور.

عاشق شماله و خیلی دلش میخواد پیش پدرجون مادرجون بره. تلفنی به مادرجون میگه من نمی دونم بابایی کی منو میاره پیشتون، میگه الان وقتش نیست، ولی مادرجون بزرگ شدم دیگه خودم ماشین بابایی رو بر میدارم با خواهری میایم پیشتون، خودم پشت فرمون میشینم، مامانی و بابایی خونه بمونن و من و خواهر مریمی میایم شمال شما رو می بینیم.

مادرجون هم کلی قربون صدقش میره.

به مادرجون مامان باباش تلفنی میگه حالا دیگه خونه عمه آزاده هستی همش پس کی خونه میری تا بیام ببینمت؟ کی میای پیشم؟

یا مثلا خونه مادرجون بودیم مادرجون با عمه ارزو بحث کردن بعد عمه ارزو رفت مهدی توی اتاق بود از اتاق بیرون اومد و دنبال عمش گشت دید نیست نگاهی به مادرجون انداخت اینقدر سرش غر زدی و دعواش کردی آخرش کشتیش؟ چیکارش کردی؟ من هم مات و مبهوت موندم نگاهش کردم که چی داره میگه؟ خدایا بچم اصلا تا حالا فیلم و یا عکس هیچ چیزی نزاشتم ببینه این حرفا چی بود زد یهو از کجا دراومد؟ بعدش فهمیدم تاثیر بازی اکشنی بود که سامان رو تبلتش داشت انجام میداد و مهدی نگاه میکرد، همه خندشون گرفت از حرفش ولی من مات شدم نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم.

خلاصه کوچولوی ما پر از خاطرات قشنگه، تازه فهمیدم پسرم از اون دسته افرادیه که اگر زورکی بغل و بوس بخواد بشه زده میشه حتی من که مامانش هستم. روحیه اش مردونه هست الهی قربونش برم، منم یاد گرفتم جدیدا نه مثل بچع ها مثل مردا باهاش رفتار می کنم، خداروشکر خیلی تاثیر داشته بهم نزدیک تر شده آخه روحیه اش جوریه که با مردا و پسرا کلا همجنس خودش بیشتر دوست داره بگرذه، به زور بغل مادرجونیا و یا من که مادرشم میاد. و بهتر بگم اصن نمیاد ولی با مردا میجوشه چه داییش باشه چه عموها و چه پدرجون.

اینم یخشی از خاطرات مهدی ما

برچسب: نویسنده: سام کوشکی تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 7:38

صفحه بندی