امروز که اومدم بنویسم از روزهایی مینویسم که گذشت و در حال گذرن. از خردادماه امسال مهدی و رو به کلاسای نوباوه تابستانی فرستادیم تا نیمه شهریور به کلاسای تابستانی می رفت و من روزهایی که پدرش نبود مجبور میشدم آژانس بگیرم و به همراه مریم به مدرسه ببرمش خیلی کلاسای تابستان به مهدی خوش میگذشت و خوب بود. با استراحت کوچکی که از نیمه شهریور شروع شده تونستیم برای مهر آمادش کنیم. نیمه شهریورماه که شد برای اولین بار به همراه شوهر و فرزندان و خانواده شوهر به مشهد رفتیم و بعد از اونجا به شمال رفتیم دیداری تازه کردیم و برگشتیم. از اینکه پسرم رو اولین روز مدرسه راهیش میکردیم حسابی ذوق زده شده بودم خوشحال بودم که مهدی قراره باسواد بشه بزرگتر و اجتماعی تر بشه و دوستای زیادی پیدا کنه. و روز اول مهر مهدی رو راهی مدرسه کردم. و الان حدود سه ماه از مدرسه رفتن میگذره. حدود یک ماهه مهدی من لجباز شده و حسابی اذیتم میکنه اونقدر که عصبیم میکنه و سردرد میگیرم. اولش که میگفت مدرسه دیر میگذره و باباش حدود ده دقیقه زودتر میرفت میاورد. اما حالا فقط و فقط با من مشکل داره و رفتارش بده. تکلیفی که مربیش خانوم اسفندیاری میخواد تا توی خونه باهاش کار کنیم هرچی با زبون خوب وخوش میگم نمیاد انجام بده. صبحها باباش که باشه راحت بیدار میشه اما بیشتر وقتا باباش که نیست توی بیدار کردنش زجر میکشم پا نمیشه وقتی دیدم دفترا رو پاره میکنه کتاب داستانا رو پاره میکنه و مجبورم روزی چندین بار جمع کنم و خسته میشم دفتر و کتابا رو جمع کردم اما فایده نداشت بالاخره باید باهاش درس تمرین میکردم اما بازم با اینکه هر راهکاری به ذهنم میرسیدفایده نداشت و نداره و روزبه روز اذیتاش بیشتر میشه. من که سومین فرزند رو توی راه دارم با بیخوابی و خستگیای مادرانه و بی استراحتیا کنار میام کارخونه رو تمام کمال انجام میدم و حتی برای اینکه بچم توی درساش قوی بشه حاضرم توی تکالیف کمکش کنم اما تحمل اذیتهای مهدی رو دیگه ندارم کارم پنهانی شده گریه کردن. من یه مادرم بچهام اگر شاد باشه و لجبازی نکنه و مهدی من مثل قبل پسر خوبی بشه همه سختیهای مادرانه رو با شاد بودن به جوون میخرم. امیدوارم از خدا میخوام کمکم کنه توانایی و انرژی بده تا مشکلات رو کنار بزنم و به زودی بیام بنویسم که مهدی لجبازی رو کنار گذاشته.
برچسب:
نویسنده: سام کوشکی