به نام خدا
سال ۹۷ با همه دردهایی که توی بارداری داشتم و استراحت مطلقی بودم و نمیتونستم استراحت کنم و باید به کوچولوهام رسیدگی میکردم تموم شد. اخرسال با اومدن پدرومادرم به منزلمون خوشحالیم رو دوچندان کرد. دلم میخواست بهشون خیلی خوش بگذره اما فقط من مزاحمشون بودم کمک به حالم بودن و اومدن کنارم باشن. و روزهایی که مادرم بود و میتونستم یکماه اخر رو استراحت کنم مهدی و مریم توی ۳۶و ۳۷ هفته به دنیا اومده بودن و چون از اوایل بارداری سومم مشکل داشتم داروهای خانم دکتر و لطف خدا کمک کرد تا اخرسال بچم دنیا نیاد. روز اخر اسفند ۹۷ بود و چند ساعتی مانده به عید بود و من خداخدا میکردم درد آغاز نشه بخاطر روز اخر تولد نی نی ۹۷ نشه ۹۷ تمام شده بود و به عید چندساعت مانده بود و بالاخره ساعت۱ شب عید شد و من خوشحال بودم هروقت بچم دنیا بیاد ۹۸ میشه.
یکم فروردین نوبت بیمارستان داشتم و دردهام هم شروع کار شده بود فشارم بالا رفته بود. و با اینکه نوبت یکم داشتم اما دیگه وقتش بود فرزندم به دنیا بیاد...
بیمارستان شلوغ بود چون همه دنبال تاریخ ۱.۱ بودن برای همینم میاومدن برای زایمان که خیلیا رو هم از بس بچه نارس بود قبول نمیکردن.
اتاق عمل رفتم و با بی حسی خانم دکتر بچمو گرفت خانم قاسم خانی رو میشناختم دکتر بسیار مهربانیه. ازم خواست برای سلامتی نینیها دعا کنم. اتاق عمل سختی داشتم نفسم میرفت و اکسیژن زدن و حتی قلبم بد میزد و دکتر قلب بالاسرم اومد ولی دراخر دخترم ملینا کوچولو دنیا اومد صدای گریش همه اتاق رو پر کرده بود. حس کردن این شرایط رو توی زایمان قبلی تجربه نکرده بودم سر مهدی بیهوش بودم و سر مریم هم خواب اور بهم زدن و خواب عمیقی بودم. اما سر ملینا هم ۴۰ هفتگی رو حس کردم که وقتی میگفتن بچه به کلیه و معده و روده لگد میزنه روقشنگ توی چهل هفتگی حس کردم و حتی دنیا اومدنش رو در اتاق عمل حس کردم حس خوبی بود و تجربه خوبی برای اخرین زایمان... هی میگفتن چه بچه خوشگلی چه نازه و همه قربون صدقش میرفتن و گذاشتن کنارم تا ببینمش. اما خیلی خیلی کوتاه و چه لذتی داشت. بچمو بردن و من هم منتقل کردن ریکاوری.. اونجا خیلی منتظر موندم بازم قلبم نامیزان میزد و دکتر بالاسرم اومد. و ساعت ۱۰ که بچم دنیا اومده بود ساعت ۴ من رو وارد بخش کردن. مامانمو دیدم بابام بود و شقایق.. علیرضا میگفت ساعت ۲ بچه رو اوردن وقتی بچه رو خواستن تحویل بدن گفتم خودشه و امضا کردم. اما ملینا منتظر شیره. وقتی بغلم گذاشتن بوی من رو میداد انگار خود من بودم کودک شده بودم با همه نشانههایی که داشتم خال روی گردنش و چشماش و نگاهش و حتی چال روی صورتش، نشانهها من رو داشت و اما شیرین تر اونقدر زیبا بود که هرکس نگاهش میکرد میگفت چرا بچمون اینقدر زشته.!
شقایق تمام روز رو پیشم بود جامعا مراقب ملینا بود و شب هم عمه ارزو اومد و روز آیندهش با همه درداش مرخص شدم
برچسب:
نویسنده: سام کوشکی