خرید بک لینک
به نام خدا

امروز خسته تر از همیشه ام. خسته از تنهایی، دلتنگی و دوری.

روزها میگذرند اما حالم خوب نمی شود. خودم را با پختن کیک یا آشپزی سرگرم میکنم گاهی به تماشای تلویزیون می نشینم گاهی هم برای کودکم وقت میگذارم اما باز حالم خوب نمی شود.

حالا که بیشتر از قبل به بودنش و وجودش نیاز دارم نیست وقتی هم هست انگار نیست، حس میکنم خیلی خسته هست، خستگی رو از روی چهره اش میشه حس کرد. اما باز من از او خسته ترم...

منتظر اتفاقی نیستم. دلم میخواد برای این حال و روزم بیرون برم و قدم بزنم و یا دست پسرمو بگیرم و پارک ببرمش. اما برام خیلی سخته... من حتی دیگه به زور کار خونه ام رو انجام میدم. رفتن به پارکی که دور از منزلمونه برام سخته...

خداجون نمیخوام مثل بارداری اولم افسردگی بگیرم ولی انگار سراغم اومده. این افسردگی لعنتی اونقدر حالم رو بد میکنه که حتی تا بعد از دنیا اومدن کوچولوم باز تا مدتها باهامه.

دیگه هیچ ویاری ندارم حالم با خوردن نارنج و آب نارنج خوب می شد. حالو روزم با خوردن شیرینی خامه ای خوب میشد. و وقتی هوس آش رشته میکردم فوری میرفتم حبوبات رو خیس میکردم و روز بعد یه آش خوشمزه درست میکردم. حلیم و آش و سوپ خوشمزه ترین غذاهایی بود که دلم توی بارداری میخواستم و میخوردم حالم خوب بود.

فکر کردم با خرید وسایل کوچولوم حالم خوب بشه اما نشد

فکر کردم بازی با پسرم حالمو خوب کنه اما نمی کنه

فکر کردم شاید یکساعتی با شوشو برم بیرون و دور بزنم خوب میشم اما نه نمیشم کاش ای کاش این ماه سخت هم تموم بشه و زودتر از این حال و روز دربیام.

برچسب: مادرانه, نویسنده: سام کوشکی تاريخ: شنبه 6 آبان 1396 ساعت: 12:26

صفحه بندی