در خرداد ماه امسال تصمیم گرفتیم یه خواهر یا بردار برای مهدی بیاریم و از تنهایی در بیاد برای همینم برای مشاوره و آزمایش قبل از بارداری به پزشک خوبم خانم دکتر قاسم خانی مراجعه کردم. ازمایشاتم خوب بود و خانم دکتر کلسیم و مولتی ویتامین و امگاسه بهم داد. من هم مصرف کردم قبل از اینکه اقدام به بارداری کنم تصمیم گرفتیم مسافرت به شمال منزل پدرجون و مادرجون برویم. قبلش دایی محسن خونمون اومد و حسابی با مهدی بازی میکرد غروبا میرفت سعدی و حافظیه و .. گشت میزد و شب به همراه همسرم به منزل برمیگشتن. ما هفدهم مرداد به همراه داداش محسن به شمال منزل پدریام رفتیم. خواهرزادههام بزرگتر و شیرینتر شده باشن. مهدی هم به گفته اونا بزرگتر شده بود و دیگه وابستگی به ما نداشت راحت برای بازی با مهرارا به طبقه پایین میرفت و در واحد خونه خاله هاله رو میزد. برای بچه ها مخصوصا مهدی روزهای خوبی رو سپری کردن اونقدر بازی و سرگرمی داشتن که ساعت ده شب خسته میشدن و راحت تا صبح میخوابیدن. این مسافرت برای من که دلم برای خانوادم تنگ شده بود و همسرم که این همه مشغله داشت و کار میکرد لازم بود حسابی روحیمون عوض شد. روزهای خوشی رو در کنار همسر و فرزند و خانوادم سپری کردم. ولی هر رفتنی برگشتنی داره و ما برگشتیم بالاخره هر چند زود گذشت ولی بازم از اینکه تونستیم بریم خوب بود. روزها گذشت مهدی هم معاشرتش خیلی بهتر شد هم شعر و سوره قران حفظ کرد و هم میتونست نقاشی بهتری بکشد. دیگر دغدغه لجبعزیهای قبلش رو نداشتم. میتونسیم بیشتر از قبل پارک ببریمش و این خیلی عالی بود سرگرمی و بازی اش در پارک اونقدره که خسته میشه و میگه بریم خونه. پایان شهریور ماه شده بود که فهمیدم توراهی دارم. دیگه منتظریم تا زمان بگذره و نینیمون دنیا بیاد. در سه ماه پاییز روزهای سختی رو گذرونده و میگذرونم روزهایی همراه با ویار که بدترین دوره توی بارداریه، و دندونام که درماه دوم بارداری خورد شد و درد گرفت تحمل درد بدون مصرف دارو خیلی سخت بود. ولی خداروشکر دردش اروم گرفت. چهارم آذرماه سونوی ان تی رفتم خداروشکر بچم سالمه. اما جنسیت نامعلوم چون پاهاش روی هم بود.
از خدا میخوام بچم به موقع دنیا بیاد و سالم و صالح در پناه خدا خوشبخت باشه. ما خیلی خوشحالیم که خانوادمون چهارنفره میشه و مهدی هم از این تنهایی در میاد. ما خودمون رو برای فرزند دوم اماده کردیم. فقط منتظرم تا در ماههای بالاتر جنسیتش معلوم بشه و وسایل نوزادی و سیسمونی کوچولومو بخرم.
مهدی هم خداروشکر درکش بیشتر شده زمانی که تمایل به استراحت دارم خودش رو سرگرم میکنه تا من بتونم استراحت کنم، وسایلش رو جمع کرده داخل کمدش میزاره و موقع گذاشتن و جمع کردن سفره کمکم میکنه. هنگام جارو کردن سعی میکنه جاروبرقی رو خودش حمل کنه و فرشا رو موقع جارو کنار میزنه تا من خم و راست نشم. و من از اینکه خدا به من فرزندی به این عاقلی و به این مهربونی و بامحبت عطاکرده شکرش میکنم. در پست بعدی از تفاوت دوبارداریام مینویسم.
برچسب:
نویسنده: سام کوشکی
تاريخ: شنبه
6 آبان
1396 ساعت: 12:26