امروز 26 اردیبهشته و ما همراه مامانم اول رفتیم برای اکو نرد دکتر قلب چون در تمام طول بارداری تنگی نفس، تپش قلب شدید داشتم و قادر به انجام کاری نبودم ولی مجبور بودم کارامو انجام بدم. نوار قلب و اکو کردم دکتر قلب هم گفت نباید چیزای ترش بخوری چای و چیزای کافیین حتی شکلات هم نخور. و بخاطر پرولاپس میترالت با اینکه خفیف داری ولی همون توی بارداری اذیتت کرده و مهمتر اینکه هورمون بارداری چون بالاست یکی از مهمترین عامل برای تپش قلب و تنگی نفسه. و بهت دستگاه هولتر میزارم تا تعداد ضربان رو به مدت 24 ساعت اندازه بگیره ولی در طول این مدت نباید به موبایل و تلویزیون نزدیک بشی.
بعد از دکتر قلب به سونوگرافی رفتیم مامانم برای بار اول توی بارداری دوم کنارم بود بعد از انجام سونو مطب دکتر قاسم خانی رفتم خیلی خسته بودم و درد داشتم مطب شلوغ بود و ما تقریبا از سه نشستیم و چون خانم دکتر تازه از بیمارستان اومده بود بیمارا با نوبت قبلی بودن بابد ببشتر منتظر میموندیم. ساعت چهارو نیم شد و منشی من رو بعد از بیمارای نوبت صبح داخل فرستاد دستیار خانم دکتر گفت حس می کنم اورژانسی بشی خیلی شکمت پایینه. نزد خانم دکتر رفتم و خانم دکتر بهم گفت اگر دیدی دردت گرفت و پشت هم درد داری زود بیمارستان برو. خلاصه ساعت حدود پنج و نیم رسیدیم خونه و تازه یه ناهاری که بابام زحمتشو کشید و درست کرد خوردیم. من از اونجا که خیلی خسته بودم رفتم استراحت کردم. مهدی کوچولو اصلا دلش نمیخواست بخوابم ولی علیرضا با مهدی یه عالمه بازی کرد تا من تونستم استراحت کنم. دلم میخواست برای مهمانام که تازه خونمون اومده بودن پذیرایی کنم و شام بپزم ولی اونقدر خسته بودم و درد گاهی داشتم که حال شام درست کردن رو نداشتم. شب شد خوابیدیم. ساعت سه و نیم از خواب پریدم درد داشتم گفتم درد دیگه چون آخرماهه و دیروز هم خسته شدم کم کم خوب میشم اما ساعت شد چهارو نیم و خوب نشدم هر ببست دقیقه دردم میگرفت خیلی درد شدیدی بود. علیرضا رو از خواب بیدار کردم گفتم پاشو درد دارم گفت بخواب عزیزم خوب میشی. علیرضا هم فکر میکرد دردم ممکنه طبیعی باشه و از خستگیه. چیزی نگفتم ساعت پنج صبح علیرضا پاشد که حالمو بپرسه عصبانی و ناراحت شد که چرا دارم درد میکشم و صداش نزدم منم گفتم همش میگم خوب میشم ولی تا میام آروم بشم دوباره شروع میشه پاشدیم که آماده بشیم بریم بیمارستان. از اونجا که 27 ام اردیبهشت برای درد زایمان طبیعی زود بود گفتیم شاید وقتی رفتیم بیمارستان آمپول بزنن تا از زایمان زودرس جلوگیری بشه. همه آماده شدن و با ساک بچه به بیمارستان رفتیم دیگه موقع رفتن مطمین شدم امروز کوچولوم دنیا میاد. بیمارستان کوثر رفتیم و خداروشکر خانم دکتر هم اونجا بخاطر عملی که داشتن حضور داشتن. من رو فرستادن اتاق اورژانس زنان و زایمان. اونجا اونقدر معطلم کردن تا معاینه و بعد آمادم کنن وقتی آمادم کردن برای عمل ساعت نه صبح بود. در تمام این مدت دردام بیشتر و بیشتر میشد هر پنج دقیقه ای درد داشتم اونقدر شدید بود که تمام ملحفه رو چنگ مینداختم. وقتی منو اتاق عمل بردن اونجا هم نیم ساعت معطل شدم ساعت نه و نیم من رو داخل اتاق عمل بردن دکتر بیهوشی اومد و قسمت کمرم رو سه بار سوزن زد تا بی حسم کنه و کمی بیهوشی هم زدن بعدش بهم گفتن خانم دکترت اومده اونا و سلام دادم و دیگه هیچی نفهمیدم وقتی به هوش اومدم دیدم روی شکمم دارن پانسمان میکنن پرسیدم عملم تموم شد؟ بچم دنیا اومد حالش خوبه؟ خانم دکتر کجاست؟ پرستار جواب داد بچت سالمه حالشم خوبه. خانم دکتر هم رفته. یه کم باید ریکاوری باشی تا اثر بی حسی بره. و من رو به ریکاوری منتقل کردن ساعتی که روی دیوار زیر پام بود رو نگاه کردم یک ربع به یازده بود. آروم و قرار نداشتم دلم میخواست زود به بخش برم. ریکاوری رو دوست نداشتم تحملش خیلی سخت بود یازده کوچولومو آوردن کنارم بعد از ده دقیقه که شیر خورد بردنش خیلی کوچولو و دوست داشتنی بود بعد از یکساعت معطلی من رو به بخش منتقل کردن همه بالاسرم اومده بودن ولی جای خواهرام خیلی سبز بود خیلی دلم میخواست اونا هم بودن ولی نشد.
مریم کوچولو رو هم آوردن. خداروشکر یه بچه سالمسمثل و خوشگل مثل عروسک و ریزه میزه با وزن 2600. بغلم گذاشتن خیلی دلم میخواست مهدی هم همون لحظه کنارم بود ولی مهدی در لابی بیمارستان همراه پدرجون و سامان و صالح بود.
برچسب: خداروشکر,
نویسنده: سام کوشکی