مهدی دیگه کاملا حس کرده قراره به زودی خواهردار بشه. و منتظره تا نی نی دنیا بیاد. من هم این روزها سنگین ترشدم. تپش قلب شدید و تنگی نفس یه طرف و خستگیهای مداوم یه طرف دیگه باعث شده نتونم مثل ماههای قبل فعالیت کنم. در هفته گذشته که سونو رفتم و رشد جنین بررسی شد وزنش حدود یک و ششصد بود و ضربان قلبش هم خداروشکر نرمال. و سونو رو نزد خانوم دکتر بردم و همه چیز رو بررسی کرد و قرار شد هفته ای دوبار من رو ببینه.
شوشو خیلی دلش میخواد ما رو به عروسی داداشم ببره ولی از اونجا که مسافرت طولانی برای من که ماه هشتم بارداری هستم خطرناکه و نگرانم ازش خواستم که خودشو ناراحت نکنه چون شرایط من خاصه. این روزها بهم خیلی سخت میگذره سرکار بودن شوشو و افسردگی که دچارش شدم حال و روزم رو بدتر میکنه. کاش ای روزها بگذرن. دخترم به وقتش دنیا بیاد و شرایط روحیم بهتر بشه. و یکی دوسال از زندگی چهارنفرمون بگذره شاید اون موقع شوشو کمتر مشغله داشته باشه و بیشتر کنارمون باشه. امیدوارم
این روزها در پی این هستیم که بیمه بشم و بتونم حق بیمه پرداخت کنم. خداروشکر کاراش انجام شد. و به زودی به لطف همسری جزء بیمه شدگان اصلی قرار میگیرم.
علیرضای من قلبش مهربون و دلش پاکه. ای کاش بتونم همسر خوبی براش باشم.
برچسب: بارداری,
نویسنده: سام کوشکی